پس از دستیابی کشورهای عربی به گنجینه های های بزرگ نفت وگاز، این کشورها با ایران آغاز به رقابت بر سر دستیابی به پاکستان و افغانستان نمودند و با سرمایه گذاری های کلان توانستند به ویژه در سال های دهه هشتاد و نود سده بیستم در پیوند با بحران افغانستان در پاکستان و از راه آن به افغانستان رخنه نمایند. در این اواخر ترکیه نیز به این کارزار پیوسته است.  روشن است کشورهای عربی برنامه هایی برای کشورهای آسیای میانه هم دارند که آن را می توانند تنها از راه پاکستان و ترکیه به یاری این دو کشور پیاده نمایند. در این میان افغانستان به عنوان یک گذرگاه زیر پا می شود.

حالا می پردازیم به تهدیداتی که کشورهای عربی (و ترکیه) متوجه افغانستان می سازند:

از اوایل سده بیستم بدین سو، در کشورهای عربی چند گرایش سیاسی مسلط است:

-بنیاد گرایی اسلامی( اسلام سیاسی اخوان المسلمین)
-وهابیگری (سلفیسم)
-ناسیونالیسم عربی
-اسلام سیاسی شیعه

در چند دهه اخیر، کشورهای مختلف در پی بهره برداری ابزاری از جنبش های اسلامگرا برای رسیدن به اغراض و مقاصد خود برآمده اند، به ویژه کشورهای ثروتمند عربی مانند عربستان سعودی و قطر که بر سر رهبری جهان عرب و جهان اسلام در کل با هم در رقابت اند. در این حال، عربستان با هزینه های بسیار گزاف توانسته است در بسیاری از کشورهای عربی و اسلامی، شبکه گسترده یی از هسته های وهابی را بتند. در رقابت با عربستان، قطر هم کوشیده است تا رهبری جنبش اخوانی را در دست بگیرد و برای تقویت اخوانی ها پول های کلانی را به مصرف برساند. از سوی دیگر، با به قدرت رسیدن اخوانی ها در ترکیه، اردوغان نیز در سال های اخیر  کوشیده است از جنبش اخوانی برای رسیدن به اهداف استراتژیک و بلندپروازی های خود (پروژه نئوعثمانیسم) به پیمانه گسترده بهره برداری ابزاری نماید.       

می دانیم که جنبش اخوان المسلمین گسترده ترین جنبش فکری و سیاسی در جهان عرب و در کل جهان اسلام است که خاستگاه و پرورشگاه آن مصر است. با پیروزی اخوانی ها در انتخابات مصر، محمد مرسی به نمایندگی از این حزب به عنوان رییس جمهور مصر روی کار آمد. اما سیاست های ناسخته و لغزش های فراوان وی در پیشبرد امور موجب ناخشنودی گسترده و خرابی اوضاع اقتصادی کشور گردید که زمینه را برای دخالت های عربستان در امور مصر و سرنگونی وی فراهم ساخت. در فرجام هم جنرال سیسی قدرت را در دست گرفت. با برافتادن مرسی، مرکز سیاسی قدرت جنبش اخوانی به قطر انتقال یافت. اما دشمنی عربستان با اخوانی ها موجب گردید که قطر را زیر فشار بسیار شدید بگیرند تا رهبران اخوانی را از این کشور براند. در  نتیجه، کنون ترکیه به مرکز اخوانی ها مبدل گردیده است.

در این حال، باید  متوجه بود که ترکیه به دلایل گوناگون نمی تواند رهبری جهان عرب و در کل جهان اسلام را در دست گیرد. یکی محدود بودن امکانات مالی این کشور است که نمی تواند مانند عربستان و قطر، پول به باد هوا دهد. دو دیگر، دشمنی های سنتی عرب ها و عثمانی ها در گذشته مانع از نفوذ ترکیه در میان عرب ها است. سه دیگر، عربستان و قطر هر یک داعیه رهبری جهان عرب و اسلام را دارند. چهار دیگر، ایران نیز دست کم رهبری شیعیان را داراست و گذشته از این، در میان سنیان نیز از نفوذ معینی برخوردار است. کما این که قطر و عربستان هر کدام به نوبه خویش می کوشند در رقابت با یک دیگر، به گونه یی از وزنه ایران در برابر حریف سود بجویند. از این رو به گونه تاکتیکی و مقطعی هر از چند گاهی شاهد کنارآیی های این دو کشور با ایران می باشیم.   

به گفته یکی از پژوهشگران، «رقابت ها در منطقه خاورمیانه بیش از آن که از منطق قدرت پیروی کند، بر پایه سیاست های خودمحور «حفظ رژیم» از سوی کشورها قرار دارد. به همین دلیل، ترس های امنیتی از رقیب، بیش از آن که در قالب سیاست توازن قدرت معنا پیدا کند، مبتنی بر ترس از تلاش های براندازانه کشورهای رقیب در قالب ارائه ایدئولوژیهای متعارض (به عنوان مثال ایدئولوژی های متعارضی مانند پان عربیسم در مقابل پان ترکیسمیا ایرانیسم، اسلامگرایی در مقابل عرفی گرایی، اسلام سنی در مقابل اسلام شیعی و ...) و پشتیبانی از اقلیت های قومی و مذهبی معنا پیدا می کند.به عبارتی بهتر، «سیاست هویت» بیشتر از «سیاست قدرت» در نگاه امنیتی دولتمردان خاورمیانهیی تاثیرگذار است.

در چنین چارچوبی، ترس های امنیتی مبتنی بر حفظ ارزش های رژیم (به عنوان مثال رژیم های سیاسی آل سعود درعربستان، آل خلیفه در بحرین و...) باعث تداوم رقابت های منفی منطقه یی در اشکال و در قالب موضوع های مختلف می شود. تحولات سال های گذشته در خاورمیانه عربی و جنگ های نیابتی که در منطقه ایجاد شده است، در چنین چارچوبی قابل تحلیل است.»

در چند دهه اخیر، به ویژه پس از آن که سیلی از دالرهای بادآورده نفتی به دست اعراب افتاد، کشورهای عربی به ویژه عربستان کوشیدند با هزینه کردن مبالغ گزاف، در سرتاسر  جهان اسلام نفوذ خود را گسترش بخشند.  در این راستا از آغاز سال های دهه هفتاد میلادی، شاهد رخنه روز افزون نفوذ اعراب در کشور از راه پاکستان هستیم.

باید متوجه یک نکته باریک تر از مو باشیم که در هر جایی که سیل دالرهای اعراب سرازیر شود، دیر یا زود در آن رودبار دیگری از خون به راه می افتد. یعنی اعراب با ایدئولوژی های مرگبار شان، به همه جا خون و مرگ و نکبت به ارمغان می آورند.  

در  چند دهه گذشته شاهد سرمایه گذاری چندمیلیارد دالری اعراب در پاکستان برای راندن شوروی ها از افغانستان، براندازی دولت هوادار شوروی با پشتیبانی همه جانبه از مجاهدان، در پی آن روی کار آوردن طالبان و سر انجام در کل، پشتیبانی از گروه های تازه یی چون حزب التحریر، جماعت تبلیغی ها، تکفیری ها  و... بوده ایم. همه این ها در کل موج بزرگی از اسلامیزایسیون کشور را در پی داشته است. حال چه رسد به نوار قبایل مرزی پاکستان که تا گلو غرق در بنیادگرایی، تندروی و جهالت اند. 

اسلامیزاسیون لگام گسیخته طراز وهابی، کشور را به سوی نابودی کامل کشانده است.

از دید تیوریک، اسلامگرایی به ویژه اسلام سیاسییک پدیده سیاسی است که تقریبا از دوره سید جمال الدین افغانی به شکل معاصر آن آغاز گردید. سید می گفت سیاست ما عین دیانت ما است. یعنی شعار پیوستگی سیاست و دیانت را سر می داد.(روشن است شعار مخالف آن جدایی سیاست از دیانت است.یعنی سکولاریسم یا گیتی گرایی). در واقع، پشت سر این حرکت سازمان اطلاعات انگلیسبود که یکی از یهودان از کادر رهبری این سازمان ایدئولوژی پان اسلامیسم را برای برانگیختن مسلمان روسیه تزاری در برابر روسیه با هدف جداسازی سرزمین های این مسلمان (منظور آسیای میانه  و قفقاز است) از روسیه، به میان آوردند و از طریق سلطان عثمانی مطرح ساختند و اجرای پروژه آن را هم به دوش سید جمال گذاشتند و او برای پیاده کردن آن به روسیه رفت مگر موفق نشد. بعدها شاگردان و پیروان سید بر پایه دیدگاه های وی جنبش اخوان المسلمین و....را ساختند و...

در گذشته ما چند نوع اسلامگرا داشتیم:

1-اسلامگرایان سنتی که بیشتر پیروان طریقه های صوفیانه بودند مانند گروه مجددی (پیرو طریقه نقشبندیه) و پیروان پیر گیلانی (پیروان طریقه قادریه)
2-اسلامگرایان افراطی یا تندرو (اکستریمیست) مانند گروه های مولانا خالص و مولانا محمد نبی محمدی و گروه حقانی
3-اسلامگرایان بنیادگرا مانند احزاب اسلامی، جمعیت و... که پیرو راه اخون المسلمین بودند.

در این میان، جمعیت اسلامی وضعیت ویژه یی داشت. در واقع، جمعیت یک حزب نه بل که بیشتر شکل یک جنبش گسترده متشکل از شاخ ها و گروه های متعدد را داشت. تفاوت دیگر جمعیت از دیگر احزاب این بود که اکثریت اعضای آن را پارسی زبانان (تاجیک ها) می ساختند که به هر حال، به استثنای شمار اندکی از پیروان اندیشه های ضاله سلفی (وهابی)، متفاوت از دیگر گروه های بنیادگرا، گرایش هایی به سوی فرهنگ ایرانی و خراسانی و تا جایی هم ملی گرایی هر چند هم کمرنک داشتند.  

از دید تئوریک، یک اصل پذیرفته شده است که در هر جامعه یی به محض این که اندیشه های ایدئولوژیک فروکش می نمایند، یا در یک سخن، هر موقعی که ایدئولوژی رنگ می بازد، جای آن را ناسیونالیسم می گیرد.  برای نمونه کشورهای شوروی پیشین. کنون در همه جمهوری ها به شمول روسیه ایدئولوژی های رسمی دولتی بلا استثناء ناسیونالیسم می باشد. و شعار هم توسعه دولت ملی است.

درست همین جمعیت اسلامی، در دو دهه اخیر، از یک جنبش فراگیر اسلامی دچار استحاله شده و به چند شاخه تقسیم شده است. در گذشته، عنصر ملی اصلا در این جنبش مطرح نبود. زیرا شعار اصلی، شعار اعلای کلمه الله، تشکیل نظام اسلامی، آزادی کشور از چنگال رژیم کمونیستی، اعاده خلافت اسلامی و..... بود.

اکنون، می توان بازماندگان جمعیت را به چند کتگوری تقسیم کرد :

-شبکه روحانیون سنتی
-شبکه اسلامگرایان اخوانی
-شبکه اسلامگرایان دارای گرایش های ملی (تباری- زبانی)
-گروه های ملیگرایانی که تا جایی اندیشه های پیشین اسلامگرایی خود را در درجات مختلف حفظ نموده اند.
-شبکه ملیگرایانی که بیخی با اندیشه های اسلامگرایی سیاسی پدرود گفته اند و به یک سری ارزش های مدرن رو آورده اند. در این بین هر چند نمی توان به گونه بسیار دقیق میان این گروه ها مرزهای مشخص کشید. منظور این است که در صورت روی کار آمدن طالبان، جناح های اسلامگرای بازمانده از جمعیت می توانند بالقوه در یک دولت ائتلافی با طالبان در کابل شریک شوند. چرا که جناح های دارای تمایلات ملیگرایانه که به شدت مخالف طالبان اند، در برابر آنان خواهند ایستاد.

e-max.it: your social media marketing partner